تبلیغات
صراط مبین - سلام برشهدا
 سلام برشهدا ...

مسافر کربلا

خاطره  از مادرشهید

صبح زود بود زنگ خانه به صدا در آمد . رفتم و در را بازکردم . باورم نمی شد . با تعجب دیدم پشت در علیرضاست . بغلش کردم . گفتم دو روزه دارم مرتب دعا می کنم که تو برگردی . خیلی دلم برات تنگ شده بود . آن شب عقد خواهرش بود . در مراسم به خواهرش گفت : آجی خیلی مراقب باش اول زندگیتون با گناه شروع نشه . اگه می خوای خدا همیشه پشت و پناهت باشه اجازه نده کسی تو مجلس شما گناه وکار خلاف شرع انجام بده . در مراسم خواهرش خیلی زحمت کشید . وقتی هم که مهمانی تمام شد پیشنهاد کرد که دعای توسل بخوانیم . خیلی ها خوششان نیامد . بعد خودش رفت توی اتاق و تنهایی مشغول دعا شد .

نیمه های شب بلند شدم . علیرضا مشغول نماز شب بود . در قنوت بود و مرتب استغفار می کرد . صورتش خیس اشک بود . بعد هم با حالت عجیبی مشغول خواندن نماز صبح شد . بعد از نماز دیدم صورتش سرخ شده . جلو رفتم و دست روی پیشانیش گذاشتم دیدم تب شدیدی داره . گفتم چیزی برات بیارم . گفت نه چیزی نیست و رفت خوابید . من هم رفتم و خوابیدم . بعد از حدود دو ساعت بیدار شدم . دیدم علی خوابه ولی هنوز تب داره . رفتم که دارو بیارم دیدم بلند شده و مشغول پوشیدن لباسه . باتعجب گفتم کجا مادر ؟! تو حالت خوب نیست ! با چهره خوشحال و خندان گفت خوب خوبم، بچه ها تو جبهه منتظرند . گفتم یعنی چی من نمیذارم با این حال مریضت بری . خیره شد توی صورتم حالت عجیبی داشت . با صدای آهسته گفت کدام مریضی ! الان توی خواب امام خمینی(ره) رو دیدم که اومدند بالای سرم و دستشون رو کشیدند رو صورتم و گفتند پاشو حرکت کن ! اشک در چشمانش حلقه زده بود . با تعجب نگاهش می کردم . جلو آمد دستم را روی پیشانیش گذاشتم خیلی عجیب بود هیچ اثری از تب نبود . ساکش را برداشت و حرکت کرد .

جلوی در که رسید برگشت دوباره نگاهم کرد . می خواستم بگیرمش تو بغلم . اما نی دانم چرا نمی تونستم . فقط خیره شده بودم تو صورتش و نگاهش می کردم . انگار کسی به من می­گفت این آخرین دیدار است . ناخواسته به دنبالش راه افتادم .وقتی خواست بیرون بره با صدای بغض آلود گفتم علی جون کی بر می گردی ؟! مکثی کرد . برگشت به سمت من خیلی مصمم گفت : ما مسافر کربلاییم . راه کربلا که بازشد برمی گردیم !! ایستاده بودم دم در . رفتنش رو می دیدم . گویی جان از بدنم خارج می شد . تا سر کوچه رفت و دوباره برگشت . خوشحال شدم . با خنده گفت : یه چیزی یادم رفت ! اگه ما رو ندیدین حلالمون کنین ! دستی تکان داد خداحافظی کرد و رفت .

مثل آدم های حیرت زده شده بودم . هیچ عکس العملی نشان ندادم . ضربان قلبم به شدت زیاد شده بود .

در پایان آخرین نامه ای که فرستاد نوشته بود :

به امید دیدار درکربلا برادر شما علیرضا کریمی .

و همین طور هم شد رفت و موقع باز شدن راه کربلا برگشت


نوشته شده توسط حامد در سه شنبه 7 آبان 1392 و ساعت 22:29
ویرایش شده در سه شنبه 7 آبان 1392 ساعت 22:37
 نوشته های پیشین
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ پای استاد 5
+ پای در استاد 4
+ پای در استاد 3

صفحات :
جستجوی گوگل