تبلیغات
صراط مبین - ألسلام علی الشهدا
 ألسلام علی الشهدا ...

والفجر یک

خاطره از رسول سالاری

ساعت ده شب بیست فروردین حرکت بچه ها شروع شد . بعد از مدتی پیاده روی رسیدیم به یک خاکریز از آن عبور کردیم و به یک ستون نشستیم . علیرضا مرتب شوخی می کرد و جک می گفت . روحیه بچه ها را تقویت می کرد . بعضی از بچه ها به خاطر عدم موفقیت عملیات قبلی نگران بودند . علیرضا هم برای آنها جمله حضرت امام را می گفت که مهم انجام تکلیف است نه گرفتن نتیجه . صدای تیر اندازی های پراکنده شنیده می شد . ولی هنوز دستور حرکت داده نشده بود . من هم که در انتهای ستون بودم رفتم و خوابیدم روی خاکریز . به آسمان پر ستاره نگاه می کردم دقایقی بعد یک گلوله خورد کنار پام . کمی ترسیدم ولی نمی شد از این محل استراحت گذشت . همین طور درازکش بودم که یکدفعه یک گلوله آمد و خورد توی کلاهم . نفهمیدم چطوری از روی خاکریز پریدم پایین . بدنم به شدت می لرزید . توی سکوت شب دیدم همه بچه های انتهای ستون می خندند . با تعجب گفتم چیه خنده داره . یکی از بچه ها گفت فکر کردی تیر به کلاه آهنیت خورده ؟ تعجب من را که دید گفت علیرضا باسنگ زد به کلاهت . گفتم علی خدا خفت نکنه من که نصفه جون شدم . هنوز جمله من تمام نشده بود که یک گلوله آمدو خورد درست همون جایی که خوابیده بودم . علیرضا گفت کار خدا رو می بینی .

      لحظاتی بعد دستور حرکت داده شد . ما به همراه گردان امام باقرعلیه السلام نزدیک به دو کیلومتر به سمت چپ رفتیم و بعد حدود شش کیلومتر به سمت دشمن ، آن هم از داخل معبر میدان مین . معبر کامل پاک سازی نشده بود .برای همین چند تا از بچه ها شهید و مجروح شدند . با این حال به انتهای معبر رسیدیم . نزدیک سنگرهای دشمن . برادر خسروی از پشت بی سیم گفت : گروهان یکم به سمت جلو ، گروهان دوم (حضرت اباالفضل علیه السلام) به سمت چپ و گروهان سوم به سمت راست . موانع وحشتناکی سر راه بچه ها بود . اما با سختی بسیار از آنها عبور کردیم . درگیری شروع شد . من هم به دنبال علیرضا به سمت چپ می دویدم . این منطقه پر از تپه های کم ارتفاع بود . بالای هر کدامشان یک سنگر تیربار بود . با شلیک اولین تیربار عراقی بچه ها روی زمین نشستند . علیرضا دادزدآرپی جی زن بلند شو وَخی بزنش ! گلوله های اول و دوم از روی سنگر رد شد ولی گلوله سوم سنگر را منهدم کرد . بچه ها هم بلند شدند و در تاریکی به حرکتشان ادامه دادند . چند سنگر تیربار را زدیم و بعد از عبور از کانال ، رسیدیم به جاده شنی . این جاده مستقیم از سمت عراقی ها به سمت ما می آمد . قرار بود ما از همین مسیر به سمت جلو حرکت کنیم . سمت چپ ما در صد متری جاده ، یک دیوار کوتاه طولانی قرار داشت . فهمیدم سیل بند است . در سمت راست ما ارتفاعات و موانع مختلف قرار داشت . تقریباً از روی تمام تپه ها به سمت ما شلیک می شد . علیرضا گفت این طوری نمیشه . بعد هم چند تا نارنجک از ما گرفت و دوید به سمت تپه ها . با پرتاب هر نارنجک یکی از سنگرهای تیر بار را خاموش می کرد . علیرضا جلو می رفت و ما هم خیلی سریع به حرکتمان ادامه دادیم . حدود پانصد متر جلوتر یکدفعه یک تیربار عراقی از کنار تپه ای بچه ها را به رگبار بست . بوی باروت همه جا را گرفته بود . چند نفری روی زمین افتادند . بی سیم را دادم به یکی از بچه ها و با شلیک آرپی جی تیربار را خاموش کردم . همین که آمدم حرکت کنم با تعجب دیدم علیرضا روی زمین افتاده !

      به هر دو پاش تیر خورده بود . نشستم که زخمش را ببندم . در حالی که شدید درد می کشید مرا قسم داد و گفت : تو رو خدا حرکت کن و برو ! با چفیه زخم پاهاش رو بستم . بعد هم سه تا خشاب و دو تا نارنجک بهش دادم و با ناراحتی راه افتادم . بی اختیار قطرات اشک از چشمانم سرازیر بود . من مجبور بودم علی را رها کنم و به دنبال بچه ها بروم . ما باید سریع خودمان را به ستاد فرماندهی عراق در خط دوم می رساندیم . حدود یک کیلومتر جلوتر رسیدیم به مقر فرماندهی نیروهای عراقی . هر سه گروهان به هم ملحق شدیم . خیلی از بچه ها توی راه مانده بودند . گردان ما نصف شده بود . اما با لطف خدا سنگرها راپاک سازی کردیم و همانجا مستقر شدیم . یکی از بچه ها دوید به سمت من و با عجله گفت : احمد خسروی را ندیدی ؟! با تعجب گفتم نه چی شده ؟ گفت بی سیمش جواب نمی ده ! نمی دونم کجاست . بعد گفت : تماس بگیر قرارگاه و بپرس خط اول دشمن شکسته شده یا نه ؟ با تعجب گفتم خط اول ؟! گفت : آره بابا ، به ما از همه طرف داره شلیک میشه . ببین باید چکار کنیم . گوشی بی سیم رو گرفتم و با قرارگاه صحبت کردم . مسئول قرارگاه گفت : یکی از لشگرها باید سمت چپ سیل بند رو تصرف می کرده اما نیروهاش توی سیل بند و میدان مین گیر کردند ! هر لحظه هم احتمال داره شما از سمت سیل بند محاصره بشید . بعد گفت : بچه ها خط اول دشمن رو شکستن . اما عراقی ها در حال فرار ، دارن به سمت شما که خط دوم هستین میان . با شما در گیر میشن . از سمت عراقی ها هم که زیر آتش هستین . بهترین کار اینه که بچه های گردان امام حسین علیه السلام که به شما ملحق شدند با هم بیایید عقب . سرم داغ شده بود . پاهایم دیگر حرکت نمی کرد . همان جا نشستم روی زمین .

ادامه دارد...


نوشته شده توسط حامد در سه شنبه 5 آذر 1392 و ساعت 01:59
ویرایش شده در سه شنبه 5 آذر 1392 ساعت 02:05
 نوشته های پیشین
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ پای استاد 5
+ پای در استاد 4

صفحات :
جستجوی گوگل