تبلیغات
صراط مبین - سلام بر شهدا
 سلام بر شهدا ...

قسمت دوم : شهادت

(خاطره از رسول سالاری)


احساس می كردم آخر دنیا رسیده این حرفها یعنی تو محاصره كامل هستیم . رفتم سمت جاده شنی می خواستم برم دنبال علیرضا كه از پشت سیل بند تیر اندازی شد فهمیدم عراقی ها به آنجا رسیده اند . مجبور شدم برگردم . فرصت زیادی نداشتیم برادر خسروی داد می زد زود باشید هوا روشن بشه اینجا غوغا میشه . یكی از بچه های مجروح را دیدم تا من را دید گفت از علیرضا خبر نداری ؟ گفتم نه . بعد ادامه داد بچه ها توی مسیر حدود سی تا مجروح را گذاشته بودند پشت سیل بند قرار بود نیروهای امدادگر اونها رو ببرن عقب . من جلوتر از علیرضا تیر به پام خورد و افتادم علیرضا با پای زخمی روی جاده نشسته بود . یكدفعه دیدم سر و كله عراقی ها پیدا شد . علیرضا پشت جاده سنگر گرفته بود و با هر گلوله ای كه شلیك می كرد یكی  از اونها رو می انداخت . عراقی ها می خواستند مجروح ها رو تیر خلاصی بزنن اما بیشترشون كشته شدن . بعد هم علیرضا خودش رو كشون كشون به سمت من آورد و گفت برو از لای تپه ها خودت رو به بچه ها برسون . من هم خشابهای اضافه رو بهش دادم و اومدم .

هوا تقریبا روشن شده بود . بارش گلوله های توپ و خمپاره لحظه ای قطع نمی شد صدای غرش تانكهای عراقی هر لحظه نزدیكتر می شد . رفتم به طرف اسرای عراقی آن ها گوشه محوطه بودند . چند تا از اسراء خیلی سیاه و درشت هیكل بودند . یكی از بچه ها گفت می بینی ، اینها رو از آفریقا آوردن برای كمك به صدام . تمام نیروهای منافقین و استكبار هم برای نابودی اسلام بیاورند، ولی از قدرت ایمان به خدا بی خبرند .

تو همین حال بودم كه بیسیم چی دوید به سمت من . گوشی را داد دستم . هنوز چند كلمه ای حرف نزده بودم كه احساس كردم ضربه محكمی توی سرم خورد انگار كلاه آهنی روی سرم له شد . چند قدمی راه رفتم. احساس كردم از گوشی بیسیم هیچ صدایی نمی یاد . برگشتم و دیدم بیسیم چی روی زمین افتاده . سیم گوشی هم قطع شده . من هم از سر و صورتم خون جاری بود . روی زمین افتادم و دیگه چیزی نفهمیدم . می خواستم به سمت جاده شنی حركت كنم اما سرم خیلی درد می كرد . چند تا تركش ریز و درشت توی صورتم خورده بود . دقایقی بعد برادر خسروی با بقیه بچه های گردان رسیدند . خستگی در چهره اش موج می زد پرسید حالت چطوره ؟ با صدای بغض آلود گفتم من خوبم از علیرضا چه خبر !؟ نشست كنارم نفس عمیقی كشید و گفت : تو راه كه جلو می رفتم دیدمش مجروح كنار جاده افتاده بود خیلی دلم سوخت . اومدم بلندش كنم و با خودم بیارمش قسمم داد . گفت تو رو جان امام منو رها كن و برو . شما فرمانده ای برو بچه ها منتظرت هستن . بعد هم اشك از چشمان برادر خسروی سرازیر شد . توی همین صحبتها برادر علیرضا ، آقا محمد، رسید و دنبال علیرضا می گشت . سراغ علیرضا را گرفت . یكی از بچه ها جلو آمد و گفت دو تا از رفیقاش رفتن بیارنش با تعجب پرسید مگه كجاست!؟ پریدم تو حرفش و گفتم تیر خورده تو پاش و كنار جاده شنی مونده .

دقایقی بعد آمبولانس آمد و ما را به عقب منتقل كردند . شب برگشتیم اردوگاه . فردای آن روز به همه مرخصی دادند موقع سوار شدن توی اتوبوس برادر علیرضا، آقا محمد پرسید كدام یكی از شما جنازه علیرضا رو دیده همه با اشاره یكی از رفقای صمیمی علیرضا رو نشان دادند . آقا محمد كنارش نشست و پرسید علیرضا چطور شهید شد ؟

خیلی خودش را كنترل می كرد كه گریه نكنه . بعد گفت : من تو راه برگشت رفتم سمت جاده شنی .  از لای تپه ها رد شدم خودم رو رسوندم بالای تپه ای كه مشرف به جاده بود . با تعجب دیدم عراقی ها از سیل بند رد شدند . آنها به بچه ها تیر خلاصی میزدند . صحنه ناراحت كننده ای بود چه مظلومانه و در اوج غربت دانه دانه بچه ها جان می دادند و در خون خودشان می غلتیدند . بعد نگاهم به امتداد جاده افتاد . چند تا تانك عراقی به سرعت در حال عبور از جاده بودند . یكدفعه در كنار جاده علیرضا را دیدیم . روی زمین افتاده بود . به سختی خودش را روی جاده می كشاند . بعثی ها با تیربار تانك به مجروح ها شلیك می كردند . اما یكدفعه دیدم یكی از تانكها از جاده خارج شد با سرعت به سمت علیرضا رفت . علیرضا خودش را می كشید و نگاهش به تانك افتاد . وحشت وجودم را گرفت . یكدفعه از روی بدن علیرضا رد شد !! اونجا فقط یك صدای یا اباالفضل علیه السلام شنیدم . بدنم می لرزید و اشك از چشمانم جاری شد .

بیاد بدن قطعه قطعه شده ات یا اباعبدلله

نوشته شده توسط حامد در جمعه 6 دی 1392 و ساعت 13:14
ویرایش شده در جمعه 6 دی 1392 ساعت 14:37
 نوشته های پیشین
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ پای استاد 5
+ پای در استاد 4

صفحات :
جستجوی گوگل