تبلیغات
صراط مبین - سلام بر شهدا
 سلام بر شهدا ...

اردوگاه مفقودین

راوی : خاطرات آزادگان

در عملیات رمضان اسیر شدیم . آنجا در مقابل چشمان بهت زده ما چند نفر از اسرا را به رگبار بستند بعد هم با تانکهای تی 72  از روی آنها عبور کردند . ما را به پشت جبهه آوردند برای خوشایند فرماندهانشان دست  و پای چند نفر از بسیجیان مظلوم را بستند و داخل یک گودال انداختند . ما با چشمان حیرت زده نگاه می کردیم . بعد روی آنها بنزین ریختند و زنده زنده آنها را سوزاندند . بعضی ها را به تانک ونفربر می بستند و روی زمین می کشیدند تا شهید شوند . آنها انتقام شکستهایشان را این گونه می گرفتند . به اردوگاه مفقودین منتقل شدیم .آنجا هر بلایی می خواشتند سر ما می آوردند . از جبهه تا اسارتگاه چند نفری شهید شدند . همان روزهای اول عده ای از رزمندگان مجروح از شدت جراحت به شهادت رسیدند . عراقی ها بالای سرآنها از خوشحالی هلهله می کردند . این لحظه را هیچ وقت فراموش نمی کنم . وقتق برای نماز بیدار شدم دیدم یکی از اسرای بسیجی که پایش از شدت جراحت عفونت کرده و کسی به دادش نمی رسید ارام و مظلوم به شهادت رسیده بود . چه اتفاقی افتاده بود . آن بدنی که تا ساعاتی پیش به خاطر عفونت بد بو و متعفن شده بود و همه از او فاصله می گرفتند حالا پس از شهادت خوش بو و معطر شده بود . چندین سرباز عراقی جمع شده بودند و با تعجب نگاه می کردند . پیکرش را بردند و غریبانه و گمنام دفنش کردند . حالا نوبت رضا رضایی شده بود . او در منطقه عملیاتی تیر خورده بود اما حالش از بقیه بهتر بود . دائم به داد مجروحان می رسید . او را به اتاق بازجویی بردند شکنجه اش کردند اما چیزی نگفت آنقدر با کابل بر بدن او زدند که جای جای پوست بدنش شکافته شد بعد روی زخمهایش نمک ریختند اما رضا چیزی نگفت . این بار او را روی خورده ششیشه ها غلطاندند ، به او برق متصل کردند اما این دشمن بود که سر تسلیم در برابر اراده و ایمان رضا سر خم کرد . دیگر از جسم رضا چیزی نمانده بود . آری رضا این گونه شهید شد . بدن رضا هم غریبانه و گمنام در بیابانهای اطراف اردوگاه دفن شد .


نوشته شده توسط حامد در شنبه 3 خرداد 1393 و ساعت 00:39
ویرایش شده در شنبه 3 خرداد 1393 ساعت 00:42
 نوشته های پیشین
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ پای استاد 5
+ پای در استاد 4

صفحات :
جستجوی گوگل