تبلیغات
صراط مبین - سلام بر شهدا
 سلام بر شهدا ...

عطش

راوی : خاطرات آزادگان

روزهای  آخر عملیات خیبر بود . پیرمرد صورت و دهانش مجروح شده و افتاده بود . حجم آتش به قدری وسیع بود که کسی قادر به کمک نبود . همانجا در دام بعثی ها افتادیم . پیرمرد تا مدتی نمی توانست غذا بخورد . اما خیلی به بچه ها روحیه می داد . با دیدن او فراموش می کردیم که اسیر جنگی هستیم . صبح ها بعد از نماز می نشست و دعا می کرد . معنویتش خیلی بالا بود . یک روز عراقی ها ریختند داخل و همه را زدند . به پیرمرد گفتند تو اینجا چه می خوانی ؟ گفت دعا می کنم گفتند چه دعایی . گفت : به کوری چشم دشمنان به امام خمینی (ره) رهبر عزیزم دعا می کنم . موقع آمار صبح او را بردند . تا توانستند پیرمرد را زدند . او را داخل زندان انداختند بدون آب و غذا . ما او را می دیدیم .   

صحبت می کردیم . ولی اجازه آب و غذا دادن به او را نداشتیم . چهار روز به همین منوال گذشت . همه ناراحت بودند . روز چهارم ضعیف تر شده بود . نمازش را نشسته خواند . بعد به جای تعقیبات شروع کرد با حضرت زهرا (سلام الله علیها) درد دل کردن : فاطمه جان مادر به فریادم برس از تشنگی مردم . آن روز آنقدر نالید تا به خواب رفت . همان روز یک لیوان چای از دید نگهبان مخفی کردیم . خوشحال بودیم که تا از خواب بیدار شد به او بدهیم . ساعتی بعد بیدار شد . سیمایش برافروخته بود . بسیار شاداب بود . احساس ضعف نمی کرد . شروع کرد به خندیدن . چای که برایش آوردیم گفت : ممنون نوش جانتان . اکنون در عالم خواب حضرت زهرا (سلام الله علیها) هم از غذا سیرم کرد هم از شربتی بسیار شیرین . هنوز شیرینی آن شربت زیر زبانم است . حاج محمد حنیف احمد زاده پیرمرد مشهدی را به اردوگاه دیگری تبعید کردند . آنجا هم زیر شدید ترین شکنجه ها بود . او به سختی مریض شد . بعد هم چهار نفر از اسرای ایرانی پیکر بی جان او را به بیرون اردوگاه بردند . حاج محمد را غریبانه به خاک سپردند.


نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 8 تیر 1393 و ساعت 02:01
ویرایش شده در یکشنبه 8 تیر 1393 ساعت 02:06
 نوشته های پیشین
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ پای استاد 5

صفحات :
جستجوی گوگل