تبلیغات
صراط مبین - سلام بر شهدا
 سلام بر شهدا ...

بسیجی لَر

در گردان یک بسیجی داشتیم کمتر از احوالات خودش حرف می زد . هر وقت از او سوال می پرسیدیم یک کلام می گفت : من بسیجی لَر هستم . گردان به مرخصی رفت . به همراه یکی از بسیجی ها او را تعقیب کردیم . او داخل یکی از خانه های محقر در حاشیه قم رفت . جلو رفتیم و در زدیم . وقتی ما را دید ناراحت شد . گفت چرا مرا تعقیب کردید ؟

گفتیم ما از لشگر علی ابن ابیطالب علیه السلام هستیم . آقا فرموده از احوالات زیر دستهایتان با خبر باشید . وارد زیر زمین شدیم . زیر زمینی بسیار محقر با دیوارهای گچ و خاک و پیرزنی نابینا و ضعیف مظلومانه و تنها در گوشه ای نشسته بود بدون هیچ همدم و کمک حالی . دلم برای پیرزن سوخت . از پیرمرد در مورد زندگیش ، بسیجی شدنش و این پیرزن سوال کردم.

گفت ما اهل شاهین دژ اطراف تبریز بودیم . در دنیا یک پسر داشتیم که فرستادیم قم طلبه و سرباز آقا امام زمان (عج) بشود. مدتی بعد انقلاب پیروز شد . بعد هم در کردستان درگیری شد . پسرم آمد شهرستان و با ما خداحافظی کرد . راهی کردستان شد. چند ماه از او خبر نداشتیم به دنبالش رفتم . بعد از پیگیری گفتند شهید شده . جنازه اش هم افتاده دست ضد انقلاب . بعد از مدتی خبر دادند پسرت را قطعه قطعه کرده اند و سوزانده اند . هیچ اثری از پسرت نمانده .

مادرش از آن روز کارش فقط گریه بود . آنقدر گریه کرد تا چشمانش نابینا شد. از آن روز گفتم هر چیزی که این پیرزن داغدیده بخواهد برآورده می کنم . یک روز گفت به یاد پسرم برویم قم ساکن بشویم . ما هم آمدیم اینجا . و از آنجا که کاری نداشتم شروع به دست فروشی کردم . یک روز به من گفت آقا خواهشی دارم . برو جبهه و نگذار اسلحه فرزندمان روی زمین بماند . گفتم آخه خانم تو نابینایی و هیچ کسی را نداری از طرفی کی خرج تو را بدهد کاری هم که از دست خودت بر نمی آید ؟! گفت خدا هست . من هم آمدم از آن روز همسایه ها از او مراقبت می کنند .

***

شب عملیات کربلای پنج بود . هرچه آن پیرمرد اصرار کرد نگذاشتم به عملیات بیاید . گفتم هنوز چهره آن پیرزن معصوم در ذهنم هست نمی گذارم بیایی ! توکل این پیرمرد برایم عجیب بود بعد از او آن پیرزن چه می خواست بکند . بسیجی لَر جواب قشنگی به من داد . گفت می دانم پسرم بی معرفت نیست و مادرش را تنها نمی گذارد .

از پیش ما به گردان دیگری رفت در حین عملیات یاد او افتادم . گفتم به مسئول آن گردان سفارش کنم نگذارد آن پیرمرد جلو برود . تماس گرفتم و درعین ناباوری فرمانده آن گردان گفت دیشب به خط زدیم پیرمرد به شهادت رسید و پیکرش همانجا ماند با تعجب به حرفهای او گوش می کردم خیلی حال و روزم بهم ریخت به فکر آن پیرزن تنها بودم . بعد از عملیات یکسره به سراغ خانه آنها رفتم . جلوی خانه شلوغ بود همسایه ها جلوآمدند و سوال کردند چه نسبتی با اهل این خانه دارید !؟ خودم را معرفی کردم . بعد گفتند : چهار روز پیش وقتی رفتیم به او سربزنیم دیدیم روی سجاده اش وقتی در حال عبادت بوده جان داده .


نوشته شده توسط حامد در سه شنبه 14 مرداد 1393 و ساعت 15:51
ویرایش شده در سه شنبه 14 مرداد 1393 ساعت 16:03
 نوشته های پیشین
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ پای استاد 5
+ پای در استاد 4

صفحات :
جستجوی گوگل