تبلیغات
صراط مبین - مطلب شهدا
 مطلب شهدا ...

شهدای غریب

قبل از ورود به اردوگاه ما را بازجویی كردند . از اتاق بازجویی فقط صدای ناله می آمد . جوانی بود كه با لباس پاسداری اسیر شده بود . او را می زدند و می گفتند تو پاسدار خمینی هستی ! او را می شناختم از بچه های لشگر علی ابن ابیطالب علیه السلام بود هرچه او را زدن هیچ حرفی نزد . حسابی از دست او عصبانی شدند در آخر فقط یك كلمه گفت : كمی آب به من بدهید . بعثی ها رفتند و كمی آب آوردند ! به زور در دهان او ریختند . فریادی زد و پیش چشمان ما با لبهای تشنه جان داد ! جلادانی كه وارث شمر و یزید بودند قیر مذاب در دهانش ریخته بودند!

       وارد اردوگاه شدیم از همان ابتدا با یكی از بچه ها رفیق شدم چهره آرام و معصومی داشت . دیدن او همه ما را به یاد خدا می انداخت . همیشه به فكر حل مشكل بچه ها بود همه دوستش داشتند سال 68 و با پایان جنگ آثار شكنجه ها بر جسم نحیف او نمایان شد . خون ریزی داخلی او را ضعیف كرده بود امیدی به زنده ماندن نداشت . نه پزشكی بود و نه دارویی . وقتی كنارش می نشستم ما را دلداری می داد  و می گفت صبر داشته باشید به زودی به ایران بر می گردید . بعد گفت : من شهادت را انتخاب كرده ام . اگر خدا قبول كند دوست دارم اینجا پیش مولایم حسین علیه السلام بمانم . اوایل سال 69 خدا دعایش را مستجاب كرد و از زندان تن آزاد شد و هیچ گاه پیكرش به وطن بازنگشت .

تیر ماه همان سال بود . خودرویی وارد اردوگاه شد بین قسمت راننده و عقب حائلی ایجاد شده بود . چند دقیقه بعد  حسن میرزایی افسر شجاع ارتشی را صدا زدند و با خود به استخبارات بردند . مدتی بعد دوستش از بغداد به اردوگاه آمد او پیراهن حسن را با خود آورده بود . پرسیدیم خودش كجاست ؟! گفت در زندان بودم كه حسن را با خود به آنجا آوردند . در سلول كناری من زندانی شد . یك روز برای من گفت : من را به اداره اطلاعات عراق بردند و گفتند : باید تضمین بدهی در صورت آزادی با ما همكاری كنی اما من گفتم : به كشورم ، رهبرم و جمهوری اسلامی علاقه مندم و این كار را نمی كنم برای همین من را به زندان انداختند . بعد گفت اینها من را رها نمی كنند . چند روز گذشت دیگر صدای حسن از داخل سلول نمی آمد . سرباز عراقی را صدا كردم گفت حسن را در حال بیهوشی به بیمارستان بردند . فقط پیراهنش اینجا مانده كه آن را به من داد . بعد هم اعلام كردند مریض بوده و هنگام عمل از دنیا رفته ! حسن سالمترین افسر اردوگاه بود . هنوز چهلم او نشده بود كه اسرای ایرانی آزاد شدند . چندین سال بعد در سال 1381 با دستور رهبر انقلاب پیكر او و چندین شهید دیگر را از خاك خارج كردند و به ایران آوردند . عجیب بود پس از دورازده سال پیكر او مثل روز اول صحیح و سالم بود!!


نوشته شده توسط حامد در شنبه 1 شهریور 1393 و ساعت 23:13
ویرایش شده در شنبه 1 شهریور 1393 ساعت 23:22
 نوشته های پیشین
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ پای استاد 5
+ پای در استاد 4

صفحات :
جستجوی گوگل