تبلیغات
صراط مبین - سلام بر شهدا
 سلام بر شهدا ...

عاشورا

آبان سال پنجاه و نه بود . روز عاشورا آماده شدم تا به هیئت بروم ساعت ده صبح بود . یک دفعه ضعف شدیدی در بدنم احساس کردم .گویی جان از بدنم خارج می شد . همانجا نشستم نمی دانستم خوابم یا بیدار یکدفعه پسرم را دیدم که با فرق خونین روی زمین افتاده.

محمد من تراشکار ماهری بود . وضع مالی خوبی هم داشت اما بعد از پیروزی انقلاب همه چیز را رها کرد و وارد سپاه شد . کردستان وگنبد و... در همه مناطق حضور داشت . با شروع جنگ هم راهی غرب کشور شد . کمی که حالم بهتر شد رفتم و دوباره آخرین نامه محمد را دوباره باز کردم . آنجا نوشته بود : مادر جان خمینی عزیز حسین (علیه السلام) زمان ماست . شاید به دنبال زندگی راحت باشیم و چند سالی نان و آب خوبی داشته باشیم اما آخر چه!؟مرگ با عزت که درس عاشورا است از زندگی با ذلت بسیار بهتر است .

          چند روزی از عاشورا گذشت . شخصی که می گفت از همرزمان محمد است به خانه ما آمد . ایشان گفت صبح عاشورا با سی نفر از بچه های سپاه سرپل ذهاب (واقع در استان کرمانشاه) به عملیات رفتیم. در راه در کمین ضد انقلاب گرفتار شدیم آنها از همه طرف به ما حمله کردند . از جمع بچه ها فقط من توانستم ار میان کوه و تپه ها فرار کنم . بقیه بچه ها همگی به شهادت رسیدند . ایشان در حالی که گریه می کرد ادامه داد ضد انقلاب حتی به جنازه شهدا هم رحم نکرد ! ما روز بعد همه آن منطقه را گشتیم اما اثری از پیکرهای شهدا پیدا نکردیم . همه گریه می کردیم. پرسیدم : شما محمد من را دیدی؟ مطمئن هستی شهید شده؟! گفت بله اتفاقا ایشان را دیدم . گلوله ای به فرق سر او اصابت کرد و روی زمین افتاد . پرسیدم چه ساعتی این اتفاق افتاده ؟ گفت حدود ساعت ده صبح !

           حجت ا.. صفری یکی دیگر از دوستان محمد بود که در همان ماجرا مفقود الجسد شد . مادر حجت بیشتر از من بی تابی می کرد . با لباس های پسرش سجاده ای درست کرده بود و روی آن نماز می خواند . اکثر اوقات به من سر می زد و می گفت پسران ما اسیر شده اند و انشاا.. برمی گردند و همیشه چشم به راه بود . با بازگشت اسرا خبری از آنها نشد . آن مادر خیلی ناله می کرد . مدتی بعد هم از داغ پسرش دق کرد و از دنیا رفت . اما من سالها در آرزوی دیدار پسرم بودم . هیچ خبری از او نداشتم تا این که ناراحتی قلبی من شدیدتر شد . آنقدر که هیچ کاری نمی توانستم انجام بدهم . به خاطر کهولت سن هیچ کاری نمی شد کرد . تا این که انتظار من به سر آمد ! یک شب محمد با لباس سپاه و یک اتومبیل زیبا به دیدن من آمد و مرا به بهشت زهرا بر سر مزار دیگر پسرم حسین برد . بعد مرا به خانه رساند و اشاره ای به قلبم کرد . یکدفعه از خواب پریدم . هنوز بوی محمد در خانه بود. پزشک معالج باورش نمی شد هیچ اثری از ناراحتی قلبی باقی نمانده بود . قلب من دیگر هیچ مشکلی پیدا نکرد . از آن روز هم مرتب پسرم به من سر می زد.

       آخرین بار روز عاشورا بود دی ماه سال هشتاد و هشت وقتی در غروب عاشورا صحنه های هتک حرمت به این روز عزیز از تلویزیون پخش می شد فقط اشک می ریختم . همان شب باز پسرم به دیدن من آمد با هم به باغ زیبایی رفتیم . در گوشه باغ نهر آبی بود که اطراف آن را درختان و چمن پوشانده بود . باغ بسیار زیبا بود . یکدفعه حضرت امام(ره) را دیدم با همان هیبت زمان حیات . پیراهن بلند سفیدی بر تنشان بود و مشغول وضو بودند . جلو رفتم و سلام کردم . حضرت امام(ره) با خوش رویی جواب دادند . بی مقدمه گفتم : آقا این چه وضعی است که به وجود آمده چرا بعضی این کارها را می کنند؟

           حضرت امام(ره) لبخندی زد و فرمود:دلتان قرص باشد هیچ اتفاقی نمی افتد!

راوی مادر شهیدان محمد و حسین دهلوی


نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 7 دی 1393 و ساعت 23:58
ویرایش شده در دوشنبه 8 دی 1393 ساعت 00:12
 نوشته های پیشین
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ پای استاد 5
+ پای در استاد 4

صفحات :
جستجوی گوگل