تبلیغات
صراط مبین - سلام بر شهدا
 سلام بر شهدا ...

رهروان حسین علیه السلام

پانزده نفر بودیم که ما را به اسارت گرفتند . سن همه ما کم بود . بیشتر نفرات ما مجروح بودند . ما را به سمت پشت جبهه منتقل کردند . چندین افسر بعثی در سایه نشسته بودند و ما را مسخره می کردند . تشنه و خسته بودیم . آنها هم ما را آزار می دادند . ظرف آب را جلوی ما روی زمین می ریختند اما به ما نمی دادند . پسر بچه 14 ساله ای را از بین ما صدا زدند . دستانش را به شکمش گرفته بود . جلو آمد قهقه مستانه بعثی ها بلند شده بود . یاد کاروان اسرای اهل بیت بعد از عاشورا در ذهنم تداعی شده بود . آنها همین طور آن پسرک را مسخره می کردند . او هم زیر لب زمزمه ای داشت . یک دفعه فریاد زد : لبیک یا حسین لبیک یا خمینی و بعد به سمت افسران بعثی دوید . نارنجکی را زیر لباسش مخفی کرده بود . خود را میان یزیدیان انداخت نارنجک منفجر شد . چندین افسر بعثی به درک واصل شدند . خاکستر و خون با هم مخلوط شده بود بدن آن نوجوان همچون حضرت قاسم ابن الحسن تکه تکه شده بود . کسی آن پسر را نشناخت . پیکر پاره پاره او همانجا در میان بیابان ماند و غریبانه در گمنامی خود جاودانه شد . 

عکس انتخاب شده از آرشیو است و مربوط به خاطره نیست.


نوشته شده توسط حامد در سه شنبه 26 اسفند 1393 و ساعت 21:29
ویرایش شده در سه شنبه 26 اسفند 1393 ساعت 21:40
 نوشته های پیشین
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ پای استاد 5
+ پای در استاد 4

صفحات :
جستجوی گوگل