تبلیغات
صراط مبین - سلام بر شهدا
 سلام بر شهدا ...

اسارت

(خاطره سه آزاده سرافراز در هنگام اسارت)

تیر ماه بود و هوا بسیار گرم . در حال عقب نشینی راه را گم کردیم . بیست و یک ساعت در راه بودیم . هر دفعه به نوبت یکی از ما عباس را به دوش می گرفت . در زیر یک درخت از فرط خستگی به خواب رفتیم . ساعتی بعد با صدای حرکت تانک ها از خواب پریدیم . ما در محاصره بعثی ها بودیم . آنها جلو آمدند و دستان ما را بستند بعد همه ما را روی تانک نشاندند.

       نوبت به عباس که رسید فرمانده عراقی گفت : دست او را نبندید . بعد اشاره کرد نمی خواهد او را سوار کنید . به راننده تانک چیزی گفت . لحظاتی بعد تانک از روی بدن عباس عبور کرد و ما را به سمت اسارت برد. بدن قطعه قطعه شده عباس در دل بیابان ماند .

***

همه ما را سوار یک آمبولانس شبیه مینی بوس کردند . بیشتر بچه ها مجروح بودند . جای نفس کشیدن نبود . در راه کف ماشین غرق خون شده بود . هوا بسیار گرم بود . خون که با عرق بدن آمیخته می شد سوزش دردناکی ایجاد می کرد و ناله مجروحان بلند شده بود . بوی خون و عرق همه جا پیچیده بود . همه ناله می زدند و حضرت زهرا سلام الله علیها را صدا می زدند . در همین حین یکی از مجروحین شهید شد . با صدای بلند مسئول عراقی را صدا کردیم . در ماشین باز شد . پیکر آن شهید غریب را از ماشین خارج کردند . او را در میان صحرا و در کنار جاده رها کردند و به راه افتادیم .

***

وارد اردوگاه شدیم . حسابی ما را کتک زدند . بعد هم تفدیش کردند و همه چیز را از ما گرفتند . بعد هم وارد زندان الرشید شدیم . یک بسیجی همراه ما بود که بدنش غرق خون بود . چندین ترکش به او اصابت کرده بود . تمام زخم هایی او عفونت کرده بود .

      چند روز بعد حالش بسیار وخیم شد و بخاطر خون ریزی و عفونت شدید به شهادت رسید . سرباز عراقی را صدا زدیم و گفتیم یکی از اسرا به شهادت رسیده . چند عراقی با یک برانکارد آمدند . وقتی وارد سالن شدند بوی عطر عجیبی فضا را پر کرده بود .

      عراقی ها با تعجب دنبال منشا بوی عطر بودند . همه به پیکر شهید خیره شده بودند . بوی عطر از بدن او بود . افسر عراقی جلو آمد و با کابل شروع به زدن ما کرد . می گفت شما به این جنازه عطر زده اید که بگویید شهدای مابهشتی هستند . گفتم شما که همه چیز را از ما گرفتید . مگر برای ما عطری مانده . در ثانی تمام بدن او عفونت داشت . بوی عطر نمی تواند جلوی بوی آن همه عفونت را بگیرد اما آنها فقط می زدند . آن بسیجی را نمی شناختیم . حتی اسمش را هم نمی دانستیم . بعثی ها بدن پاکش را در نقطه ای نامعلوم دفن کردند .

برای سلامتی مادران شهدایی که هنوز چشم به راه فرزندان مظلوم و بی نام و نشانشان هستند صلوات

 


نوشته شده توسط حامد در جمعه 9 مرداد 1394 و ساعت 00:56
ویرایش شده در جمعه 9 مرداد 1394 ساعت 01:05
 نوشته های پیشین
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ پای استاد 5
+ پای در استاد 4

صفحات :
جستجوی گوگل