سلام بر شهدا ...

میدان داری سربند یا زهرا سلام الله علیها

راوی جانباز شهید علی امانی بی سیم چی شهید حاج حسین بصیر

80 روز قبل از عملیات والفجر 8 از بین نیروهای گردان یا رسول صلوات الله علیه دست چین شدیم . از خط مقدم جبهه به سمت دریای خزر حرکت کردیم . این حرکت عجیب همه را شوکه کرده بود . هیچ کس از آخر قصه خبر نداشت . فرمانده ما حاج حسین بصیر بود . 40 روز آموزش غواصی در دریای خزر ادامه داشت . آموزشی سخت و طاقت فرسا آن هم در پاییز به همین خاطر بعضی از بچه ها بریده بودند .

گردان دوباره ساماندهی شد . از آنجا یک راست به جبهه اروند کنار رفتیم . متوجه شدیم که اینجا آخر خط است .

       زمستان شروع شده بود . آب رودخانه بهمنشیر به شدت سرد بود و سرما تا مغز استخوان می رسید . سن بچه ها بین 20 تا 25 سال بود . آموزش از 8 صبح شروع می شد و تا 8 شب طول می کشید . آن قدر شرایط سخت بود که دشمن احتمال چنین حمله ای را آن هم از سمت بهمنشیر و توسط غواص ها نمی داد . هر روز با کوله ای به وزن 50کیلو از محل استراحت توی گل و لای راه می افتادیم تا برسیم به رودخانه بهمنشیر . به رودخانه که می رسیدیم دیگر رمقی نمانده بود . کمی استراحت می کردیم و می زدیم به آب . چند دقیقه که می گذشت دندان ها به شدت به هم می خورد . آنقدر بدنمان سرد می شد که حس می کردم الان دچار ایست قلبی می شوم . اگر 1 دقیقه ساکن می شدیم بدنمان از حرکت می ماند .

       از آب که بیرون می آمدیم نای راه رفتن نداشتیم . بچه های تدارکات با بشکه های آب داغ از ما پذیرایی می کردند چون بدنمان از سرما کرخ شده بود و حتی توان درآوردن لباس غواصی را هم نداشتم . بعد از این که کمی بدنمان گرم می شد حاج حسین با عسل از ما پذیرایی می کرد و به ما چای می داد تا برای روز بعد آماده شویم . حدود 70 روز آموزش طول کشید . از بین گردان بعضی ها آسیب می دیدند مریض می شدند و یا می بردند . وقتی که می خواستند آنها را از گردان خط شکن جدا کنند مثل کودکی که از آغوش مادر جدا می کردند زار زار گریه می کردند .

       یکی از افرادی که آسیب دیده بود ابوطالب جلالی بود او پایش آسیب دیده بود . حاجی او را خواست و به او گفت شب عملیات دردسر می شوی بمان و با گروه قایق سوارها بیا . ابوطالب آنجا گریه افتاد و گفت قسم می خورم که هیچ دردسری بوجود نیاورم اگر پام بگیره خودم را خفه می کنم اما ناله نمی کنم . این حرف ابوطالب اشک حاجی را درآورد و باعث شد تا حاج حسین با ماندن او موافقت کند .

       آموزش تمام شد شب وداع رسید . بچه ها گریه می کردند و هم را درآغوش می گرفتند . کار خداحافظی که تمام شد کوله بار را بستیم و حرکت کردیم . به اروند رسیدیم . بچه ها طناب ها را انداختند و هر گروه 15 نفره باید روی یک طناب حرکت می کرد . روی طناب ها را گره زده بودند تا بچه ها با دست گرفتن گره فاصله قرار گرفتنشان از نفر جلویی را بدانند . برای گرفتن اولین گره دعوا بود چرا که احتمال شهادت نفر اول بخاطر برخورد با سیم تله های انفجاری زیر آب از همه بیشتر بود . دیدم دارد دعوا می شود یک سربند یا زهرا بستیم به گره اول طناب . بچه ها وقتی دیدند نفر اول حضرت زهرا (سلام الله علیها) است دیگه هیچ حرفی نزدند . وارد اروند شدیم . در این حین دیدم یک عده دارند نماز شب می خوانند گفتم وقت نماز شب نرسیده است که گفتند می ترسیم وارد آب شویم و نتوانیم نماز شب بخوانیم .

       بچه ها به دل آب زدند . هنوز 10 متری وارد آب نشده بودیم که هوا برگشت . به طرز وحشتناکی هوا به هم پیچید . آب به طلاطم افتاد . بچه ها را می برد زیر آب و می آورد بالا . هر لحظه امکان داشت همه غرق شویم . حرکت بچه ها از معبر اصلی خارج شد و طولی نکشید که صدای انفجار تله های انفجاری هم از دور و نزدیک در فضای طوفانی اروند درهم پیچید . کم کم جنازه بعضی از بچه ها یکی یکی روی آب شناور شد . به عمق رودخانه که رسیدیم امواج طوفانی آب اروند بچه های حضرت فاطمه (سلام الله علیها) را به آغوش می کشید . مه غلیظی سطح آب را فرا گرفت . باران نم نم شروع به باریدن کرد . تو گویی آسمان داشت به حال بچه ها گریه می کرد . دست بچه ها از گره ها کنده می شد . جنازه بچه ها از بین ماها رد می شد . در این حین پسر16 ساله را دیدم . با یک دست نگهش داشتم دیدم شهید شده . آر پی چی را محکم در بغلش نگه داشته بود . آب اروند داشت به طرز غریبانه ای او را به گمنامی می برد .

       کمی آن طرف تر دیدم ابوطالب دارد آرام آرام صدایم می کند . رفتم نزدیک . گفت من دیگر کارم تمام است دستش را چسبیدم اشک توی چشمانم حلقه زد . خودم دیگر رمقی برایم باقی نمانده بود . با این حال دستش را محکم چسبیدم . گفتم با من بیا . خودش را رها کرد . آرام فریاد زد نه نه دستم رو رها کن . آخه من به حاج حسین قول دادم تو عملیات دستگیر کسی نشم و کسی رو لنگ خودم نکنم. تا جایی که توان داشتم کشیدمش . بردم و یک دستش را انداختم توی گره اول کنار سربند یا زهرا (سلام الله علیها) . در گوشش گفتم ابوطالب دستتو دادم دست حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و خودم رو به خط عملیاتی رساندم . ابوطالب مفقود الاثر شد و نشانی اش را گره زد به گمنامی حضرت زهرا (سلام الله علیها) .
نوشته شده توسط حامد در جمعه 12 خرداد 1396 و ساعت 19:23
ویرایش شده در جمعه 12 خرداد 1396 ساعت 19:28
 نوشته های پیشین
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ پای استاد 5

صفحات :
جستجوی گوگل
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic