تبلیغات
صراط مبین - سلام برشهدا
 سلام برشهدا ...

لحظه های آخر (قسمت اول)

گردان های كمیل و حنظله خط شكن محور جنوبی بودند . یكی از فرماندهان لشگر آمد و برای آنها شروع به صحبت كرد :

برادرها امشب رای عملیات والفجر به سمت منطقه فكه حركت می كنیم ، دشمن سه كانال بزرگ به موازات خط مرزی جلوی راه شما زده تا مانع عبور شود . همچنین موانع مختلف را برای جلوگیری از حركت شما ایجاد كرده . اما إن شاءالله با عبور شما از این موانع و كانال ها عملیات آغاز خواهد شد . با استقرار شما در اطراف پاسگاه های مرزی طاووسیه و رشیدیه ، مرحله اول كار انجام خواهد شد . بعد بچه های تازه نفس لشگر سیدالشهدا از كنار شما عبور خواهند كرد و برای بقیه عملیات به سمت شهر العماره عراق می روند و إن شاءالله در این عملیات موفق خواهید شد .

بعد از پایان صحبت ها ابراهیم با حال عجیبی شروع به مداحی كرد و  روضه حضرت زینب را خواند:

امان از دل زینب (سلام الله علیها)                           چه خون شد دل زینب (سلام الله علیها)

 

بعد از مداحی من و ابراهیم یكی از پل های سنگین متحرك را روی دست گرفتیم و به همراه نیروها حركت كردیم حركت روی خاك رملی فكه بسیار زجر آور بود آن هم با تجهیزاتی به وزن بیش از بیست كیلو برای هر نفر ما هم كه جدای از وسایل یك پل سنگین را مثل تابوت روی دست گرفته بودیم . همه به یك ستون و پشت سر هم از معبری كه در میان میدان مین زده شده بود حركت می كردیم . حدود 12 كیلو متر راه رفتیم . رسیدیم به اولین كانال در جنوب فكه بچه ها دیگر رمقی برای حركت نداشتند . ساعت نه و نیم شب بود هجدهم بهمن ماه . با گذاشتن پل های متحرك و نردبان ها از عرض كانال ها عبور كردیم . سكوت عجیبی در منطقه حاكم بود . عراقی ها حتی یك گلوله هم شلیك نمی كردند . پانزده دقیقه بعد به كانال دوم رسیدیم از آن هم گذشتیم . با بی سیم به فرماندهی اطلاع داده شد . چند دقیقه ای نگذشته بود كه به كانال سوم رسیدیم . ابراهیم هنوز مشغول بود و در كنار كانال دوم بچه ها را كمك می كرد . خیلی مواظب بچه ها بود . چون در اطراف كانال پر از میادین مین و موانع مختلف بود .

خبر رسیدن به کانال سوم یعنی قرار گرفتن در کنار پاسگاههای مرزی و شروع عملیات . اما فرمانده گردان بچه ها را نگه داشت و گفت طبق آنچه در نقشه است باید بیشتر راه می رفتیم اما خیلی عجیب است ، هم زودرسیدیم و هم از پاسگاه ها خبری نیست ! تقریبا همه بچه ها از کانال دوم عبور کردند . یکدفعه آسمان فکه مثل روز روشن شد مثل این که دشمن با تمام قوا منتظر ما بوده . و ناگهان شروع به شلیک کردند . از خمپاره و توپخانه گرفته تا انواع تیربار که در دور دست قرار داشتند. تیربارهایی که یک گلوله بعضی از آنها برای متلاشی کردن بدن یک انسان کافی بود . آنها از همه طرف به سمت ما شلیک می کردند ! صحنه دل خراشی به وجود آمده بود . بچه ها هیچ کاری نمی توانستند انجام بدهند .موانع خورشیدی و میدان های مین جلوی هر حرکتی را از بچه ها گرفته بود.تعداد کمی از بچه ها وارد کانال سوم شدند . بسیاری از بچه ها میان خاک های رملی گیر کرده بودند . همه به این طرف و آن طرف می رفتند بعضی از بچه ها می خواستند با عبور از موانع خورشیدی در دشت سنگر بگیرند اما با انفجار مین به خاک و خون می غلتیدند . اطراف مسیر پر از مین بود . ابراهیم این را می دانست به سمت کانال سوم می دوید و با فریادهایش اجازه رفتن به اطراف را نمی داد . همه روی زمین خیز برداشته بودند . هیچ کاری نمی شد  کرد توپخانه عراق کاملاً می دانست ما از چه محلی عبور می کنیم و دقیقاً همان مسیر را می زد . همه چیز به هم ریخته بود . هر کس به سمتی می دوید. دیگر هیچ چیز قابل کنترل نبود . زمین پر شده بود از شهید و مجروح و خون . تنها جایی که امنیت بیشتری داشت داخل کانال ها بود . در آن تاریکی و شلوغی ابراهیم را گم کردم . تا کانال سوم جلو رفتم .اما نمی شد کسی را پیدا کرد . یکی از رفقا را دیدم .پرسیدم ابراهیم را ندیدی ؟ گفت چند دقیقه پیش از اینجا رد شد . همین طور این طرف و آن طرف می رفتم . یکی از فرماندهان را دیدم من را شناخت و گفت سریع برو توی معبر و بچه هایی رو که داخل کانال هستند رو بفرست عقب . توی کانال نه جا هست نه امنیت ، برو و سریع برگرد .

طبق دستور فرمانده بچه هایی را که اطراف کانال دوم و توی مسیر بودند آوردم عقب ، حتی خیلی ازمجروح ها را کمک کردیم و آوردیم عقب این کار دو سه ساعتی طول کشید . می خواستم برگردم گفتند نمی شه برگردی . با تعجب پرسیدم چرا؟! گفتند دستور عقب نشینی صادر شده . فایده ای نداره بری جلو چون بچه های دیگه هم تا صبح برمی گردند . ساعتی بعد نماز صبح را خواندم هوا در حال روشن شدن بود . خسته بودم و ناامید . خبری از ابراهیم نداشتم تا این که مجتبی را دیدم با چهره ای خاک آلود و خسته . با ناامیدی پرسیدم ابراهیم رو ندیدی !؟ گفت یک ساعت پیش با هم بودیم . گفتم خب الان کجاست ؟ جواب داد نمی دانم . بهش گفتم دستور عقب نشینی صادر شده بیا برگردیم . ابراهیم گفت بچه ها توی کانال گیر کردن من میرم پیش اونها و همه با هم برمی گردیم و یک آرپی جی و چند تا گلوله گرفت و رفت سمت کانال . دیگه از ابراهیم خبری ندارم .

ساعتی بعد یکی از بچه ها را دیدم سراغ ابراهیم را از او گرفتم گفت من و این بچه ها که مجروح هستند جلوتر از کانال کمیل لای تپه ها افتاده بودیم و ابراهیم به داد ما رسید . به سختی ما رو جمع کرد و توی گرگ و میش هوا آورد عقب . توی راه رسیدیم به کانالی که پر از قیر و گازوییل بود . عرض کانال هم حدود سه متر بود . ابراهیم رفت و دو تا برانکارد آورد و خودش پرید توی کانال و تا زانو توی قیر فرو رفت و بعد رفت وسط کانال و یک سر برانکارد ها رو روی شانه هاش و سر دیگه رو روی لبه های کانال گذاشت . مثل یک پل همه را عبور داد و فرستاد عقب و خودش رفت جلو .

ساعت ده صبح قرارگاه لشگر شلوغ شده بود و محل رفت و آمد فرماندهان .

می گفتند چندین گردان در محاصره دشمن قرار گرفته اند .

ادامه دارد....


نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه 30 خرداد 1392 و ساعت 14:21
ویرایش شده در - ساعت -
 نوشته های پیشین
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ پای استاد 5
+ پای در استاد 4

صفحات :
جستجوی گوگل