تبلیغات
صراط مبین - شهدا
 شهدا ...

لحظه های آخر (قسمت دوم)

یکی از مسئولین اطلاعات از من پرسید یعنی چی گردان ها محاصره شده اند. عراق که جلو نیامده . بچه ها هم توی کانال دوم و سوم هستند . فرمانده گفت کانال سومی که ما در شناسایی دیده بودیم با این کانال فرق داره . این کانال و چند کانال فرعی را عراق ظرف همین دو سه روز درست کرده این کانال ها درست به موازات خط مرزی درست شده ولی کوچکتر و پر از موانع . بعد ادامه داد : گردان های خط شکن برای این که زیر آتش نباشند رفتند داخل کانال . با روشن شدن هوا تانک های عراقی جلو آمدند و دو طرف کانال را بستند و دشمن هم کانال را زیر آتش گرفته . بعد کمی مکث کرد و گفت : عراق شانزده نوع مانع سر راه بچه ها چیده بود . عمق موانع هم نزدیک چهار کیلومتر بوده . منافقین هم تمام اطلاعات این عملیات را به عراقی ها داده بودند .

خیلی حالم گرفت با بغض گفتم حالا چه باید کرد !؟ گفت اگر بچه ها مقاومت کنند مرحله دوم عملیات را انجام می دهیم و آنها را عقب می آوریم . بیستم بهمن ماه (عملیات روز هجدهم بهمن آغاز شده بود) بچه ها آماده حمله مجدد به منطقه فکه شدند . یکی از رفقا را دیدم از قرارگاه می آمد . پرسیدم چه خبر؟ گفت الان بی سیم چی گردان کمیل تماس گرفته بود . با حاج همت صحبت کرد . گفت شارژ بی سیم داره تموم میشه . خیلی از بچه ها شهید شدند . برای ما دعا کنید . به امام بگید ما تا آخرین لحظه مقاومت می کنیم . گفتم پس ما چه کنیم . گفت توکل به خدا برو آماده شو امشب مرحله بعدی عملیات شروع میشه . عملیات شروع شد و تا نزدیکی کانال کمیل و حنظله پیش رفتیم . تعداد کمی از بچه های محاصره شده توانستند در تاریکی شب از کانال خارج شوند و خودشان را به ما برسانند .اما این حمله هم با وجود این که خسارات زیادی به ادوات دشمن وارد شد ناموفق بود . تا قبل از صبح به خاک ریز خودمان برگشتیم .

بیست و یکم بهمن بود . هنوز صدای تیراندازی و شلیک های پراکنده از داخل کانال شنیده می شد . بخاطر همین مشخص بود هنوز بچه های داخل کانال دارند مقاومت می کنند . اما نمی شد فهمید پس از چهار روز با چه امکاناتی مشغول مقاومت هستند . غروب پایان عملیات اعلام شد و بقیه نیروها به عقب برگشتند . یکی از بچه هایی که  دیشب از کانال خارج شده بود را دیدم . می گفت نمیدانم چه وضعی داشتیم . آب و غذا نبود مهمات هم بسیار کم بود . اطراف کانال ها پر از مین بود . ما هر چند دقیقه گلوله ای شلیک می کردیم تا بدانند هنوز زنده ایم . عراقی ها مرتب با بلند گو اعلام می کردند تسلیم شوید!

لحظه های غروب خورشید بسیار غمبار بود عده ای مظلومانه در محاصره بودند و ما کاری از دستمان بر نمی آمد . عراقی ها روز بیست و دوم خیلی حساس شده بودند . حجم آتش آنها بسیار زیاد شده بود . خاکریزهای اول ما هم از نیرو خالی شده بود . همه رفته بودن عقب . با خودم گفتم شاید عراق قصد پیش روی دارد . اما بعید بود . چون موانعی که درست کرده بود جلوی خودش را می گرفت . عصر حجم آتش کم شد . با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری داشته باشد . آنچه می دیدم باور کردنی نبود . دود غلیظی از محل کانال بلند شده بود و مرتب صدای انفجار می آمد . احساس کردم از دور چیزی در حال دویدن است . به بچه ها گفتم تیراندازی نکنند . سه نفر از بچه های گردان بودند که باسختی خودشان را به ما رساندند . توان حرف زدن نداشتند به آنها آب دادم بدنشان از شدت گرسنگی و تشنگی می لرزید . گفتند از بچه های کمیل هستیم با عجله پرسیدم بقیه بچه ها چی شدند؟ در حالی که سرش را به سختی بالا میآورد گفت فکر نمی کنم به غیر از ما کسی زنده مانده باشد . با تعجب پرسیدم این پنج روز چطور مقاومت کردید . حال حرف زدن نداشت کمی مکث کرد، دهانش که خالی شد گفت ما این دو روز اخیر زیر جنازه ها پنهان شده بودیم . اما یکی بود که این پنج روز کانال را سرپا نگه داشته بود . دوباره نفسی تازه کرد و به آرامی گفت : انسان عجیبی بود . یک طرف آرپی جی می زد . یک طرف تیربار شلیک می کرد . عجب قدرتی داشت . دیگری پرید تو حرفش و گفت همه شهدا رو ته کانال کنار هم چیده بود . آذوقه و آب رو تقسیم می کرد بین بچه ها . این پسر اصلا خستگی نداشت . گفتم مگه فرمانده و معاون های دو تا گردان شهید نشدن !؟ پس از کی حرف میزنی ؟!

گفت جوانی بود که نمیشناختمش . موهاش کوتاه بود و شلوار کردی پاش بود . دیگری گفت روز اول هم یه چفیه عربی دور گردنش بود . چه صدای قشنگی هم داشت  برای ما مداحی می کرد و روحیه می داد . گفتم ابراهیم رو می گی درسته ؟! گفت آره انگار چند تا از بچه های قدیمی ابراهیم صداش می کردند . پرسیدم الان کجاست ؟ یکی دیگر از آنها گفت تا آخرین لحظه که عراق آتش می ریخت زنده بود . به ما گفت عراق نیروهاش رو برده عقب حتما می خواد آتیش سنگین بریزه . شما هم اگه حال دارید تا این اطراف خلوته برید عقب . خودش هم رفت که به مجروح ها برسه ،

در حال رفتن بود که با یه انفجار روی زمین افتاد .

و دیگر خبری از ابراهیم نشد

 

پنج سال پس از پایان جنگ بالاخره با سختی بسیار تفحص در کانال کمیل شروع شد.

یک روز در حین جستجو پیکر شهیدی پیدا شد. در وسایل او دفترچه ای پیدا شد که پس از گذشت سالها هنوز قابل خواندن بود . در آخرین صفحه این دفترچه نوشته بود :

امروز روز پنجم است که در محاصره ایم

آب و غذا را جیره بندی کرده ایم

شهدا در انتهای کانال در کنارهم قرار دارند

دیگر شهدا تشنه نیستند

فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه


نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 24 تیر 1392 و ساعت 04:05
ویرایش شده در - ساعت -
 نوشته های پیشین
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ پای استاد 5
+ پای در استاد 4

صفحات :
جستجوی گوگل