تبلیغات
صراط مبین - مطالب حامد
 سلام بر شهدا ...
در زمان جنگ جاده های کردستان آنقدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگر بروی مخصوصا توی تاریکی باید گاز ماشین را می گرفتی پشت سرت را هم نگاه نمی کردی . اما زین الدین که همراهت بود موقع اذان باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند اصلا راه نداشت .
    

نوشته شده توسط حامد در جمعه 20 اردیبهشت 1398 و ساعت 23:14
ویرایش شده در جمعه 20 اردیبهشت 1398 ساعت 23:25
 سلام بر شهدا ...
امداد غیبی
هی می شنیدیم که تو جبهه ها امداد غیبی بیداد می کنه . خیلی دوست داشتم جبهه برم و سراز امداد غیبی در بیارم . تا این که قسمت شد و ما هم جبهه رفتیم . بسکه از یچه ها از امداد غیبی پرسیده بودم همه از دستم ذله شده بودن تا این که روز عملیات رسید .
       تو ماشینی که داشتیم می رفتیم یه بده خدایی پرسید می خوای بدونی امداد غیبی چیه . من هم گفتم آره خیلی وقته دنبالشم . تا اومدم خودمو جمع و جور کنم یه قابلمه درآورد و کرد توی سرم . کیپ سرم بود . اونا می خندیدن و من گریه می کردم . یک دفعه صدای توپ و ترکش بلند شد و دیگه ...
       وقتی به هوش آمدم دیدم یکی داره زور میزنه قابلمه رو از توسرم در بیاره . دور و برم رو نگاه کردم دیدم همه شهید شدن الا من ...
اونی که بالای سرم بود گفت پسر عجب شانسی داری ترکش به قابلمه ولی ...

نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 و ساعت 19:14
ویرایش شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 ساعت 19:31
 سلام بر شهدا ...

اعتصاب پنج روز ادامه داشت و روز ششم آمدند و گفتند نمایندگان خود را بفرستید . ما هم 35 نفر را به عنوان نماینده فرستادیم . بعد از مدتی دیدیم صداهای دلخراشی از داخل حیاط می آید . بعثی ها مثل سگ هار به جان آنها افتاده بودند و به صورت وحشیانه ای آنها را می زدند . یک دفعه اردوگاه آشوب شد . بچه ها که تاب دیدن ان صحنه را نداشتند در را شکستند و برای کمک داخل حیاط ریختند . لحظه های اول اوضاع به نفع ما بود اما یکدفعه ورق برگشت . در اردوگاه باز شد و یک گردان تا دندان مسلح وارد شد . دهان های کف کرده و چهره های کریهشان آدم را به وحشت می انداخت . بعدا فهمیدیم آنها جز ناصبی هایی هستند که بستگانشان را در جنگ به ایران از دست داده اند . با میله های آهنی و کابل های ضخیم و نبشی به جان بچه ها افتادند . ما که وسیله ای برای دفاع نداشتیم عقب نشینی کردیم .

بچه ها در حال عقب نشینی به طرف آسایشگاه ها در حالی که ضربات مختلفی به سر و صورتشان می خورد سعی می کردند مجروحان رو هم با خودشان به داخل ببرند . در همین عقب نشسنی صحنه های فجیعی دیدم که هنوز کابوس آنها را با خود دارم .یک مجروح داشتیم که پایش قطع بود در حال فرار عصایش در رفت و زمین خورد . ناصبی ها به او رسیدند و آنقدر با میله آهنی به سرش زدند که سرش له شد . مجروح دیگری را دیدم که یک از بعثی ها با بلوک سیمانی محکم به سرش کوبید .یکی دیگر از زندان بان ها با کابل آنچنان به صورت یکی از بچه ها زد که چشمش از کاسه در آمد و زیر پا له شد .


نوشته شده توسط حامد در جمعه 10 آذر 1396 و ساعت 10:56
ویرایش شده در جمعه 10 آذر 1396 ساعت 11:18
 سلام بر شهدا ...

میدان داری سربند یا زهرا سلام الله علیها

راوی جانباز شهید علی امانی بی سیم چی شهید حاج حسین بصیر

80 روز قبل از عملیات والفجر 8 از بین نیروهای گردان یا رسول صلوات الله علیه دست چین شدیم . از خط مقدم جبهه به سمت دریای خزر حرکت کردیم . این حرکت عجیب همه را شوکه کرده بود . هیچ کس از آخر قصه خبر نداشت . فرمانده ما حاج حسین بصیر بود . 40 روز آموزش غواصی در دریای خزر ادامه داشت . آموزشی سخت و طاقت فرسا آن هم در پاییز به همین خاطر بعضی از بچه ها بریده بودند .

ادامه مطلب
نوشته شده توسط حامد در جمعه 12 خرداد 1396 و ساعت 19:23
ویرایش شده در جمعه 12 خرداد 1396 ساعت 19:28
 سلام بر شهدا ...

گنجشک خبر چین

منطقه ای چندین بار بین ما و بعثی ها در شلمچه دست به دست شد . نشسته بودم جلوی سنگر که گنجشکی آمد و چند متری من روی تل خاکی نشست .
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حامد در سه شنبه 29 فروردین 1396 و ساعت 23:16
ویرایش شده در سه شنبه 29 فروردین 1396 ساعت 23:17
 سلام بر شهدا ... شهدا ,

خواب عجیب

سلام

ابراهیم یزدی ساکن روستای کاظم آباد کرمان هستم . در کنار شغل خودم مداحی اهل بیت و رسیدگی به هئیت روستا را انجام می دهم . مدتی بود که از بیماری خاصی رنج می بردم .

       شب 23 رمضان بود . تلویزیون مراسم تشییع و تدفین شهدای گمنام در مسجد فائق تهران را نشان می داد . با حسرت به تصاویر نگاه می کردم . همان شب خواب دیدم که در مراسم تشییع آن پنج شهید شرکت دارم . شخصی به من گفت:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 30 آبان 1395 و ساعت 19:07
ویرایش شده در یکشنبه 30 آبان 1395 ساعت 19:22
 سلام بر شهدا ...

باور داشته باش

راوی آقای نظام اسلامی (مجری سیما)

قرار شد سه شهید گمنام را در شهرستان چترود کرمان تشییع و خاکسپاری کنند . چترود تنها شهری است که به نام فاطمیه مزین است . من هم برای مراسم به آنجا سفر کردم .

تشییع شهدا قبل از ظهر ‌با شکوه خاصی برگزار شد . عصر همان روز مراسم دیگری برای شهدا برگزار شد . موقع غروب و در حین مداحی جوانی از میان جمعیت برخاست و گفت : می خواهم مطلب مهمی را بگویم .
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 8 شهریور 1395 و ساعت 23:19
ویرایش شده در دوشنبه 8 شهریور 1395 ساعت 23:31
 سلام بر شهدا ...

حق همسایگی

قرار بود در نزدیکی منزل ما پنج شهید گمنام را به خاک بسپارند . من یکی از مخالفان دفن شهدا بودم . با این که به شهدا ارادت داشتم . اما حس می کردم منزل ما در کنار قبرستان قرار خواهد گرفت . در نتیجه ارزش مالی خود را از دست خواهد داد .
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حامد در جمعه 15 مرداد 1395 و ساعت 14:50
ویرایش شده در جمعه 15 مرداد 1395 ساعت 14:56
 نوشته های پیشین
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ سلام بر شهدا
+ پای استاد 5

صفحات :
1 2 3 4 5 6
جستجوی گوگل